گل پسر من علي گل پسر من علي ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 15 روز سن داره
محمد سبحان گلممحمد سبحان گلم، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 15 روز سن داره
مجتبی جانممجتبی جانم، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

♥♥♥خود عشق♥♥♥

آغاز امامت امام زمان مبارک

یسنا و ابوالفضل عزیزم هم این شعر رو یاد گرفتن خیلی هماهنگ با هم میخونن جمعه اومد دوباره عید شده باز بهاره عید عزیز جمعه روز دعای ندبه روز ظهور آقا مهدی آل طه ما همه چشم براهتیم عاشق یک نگاهتیم منتظرت می مونیم صبح تا غروب می خونیم آقای ما کی میایی خدا کنه بیایی بیا عزیز دلها بیا امید زهرا جان همه فدایت قربان خاک پایت ...
21 دی 1392

تولد دايي مصطفي

  آهنگ خوش سه تار تقدیم تو باد آرایش گلهای بهار تقدیم تو باد گویند که عشق هدیه پاک خداست این هدیه هزار بار تقدیم تو باد تولدت مبارک . . .     اولــــــ کــــــادو هــــــا بعد کیک...     آخــــــــــــــ جــــــــــــــــون ... کـــــــــــــادو... حالا دیــــــگه نوبتـــــــــــ کــــــــیـــکه...   امشب تولد دايي هست و ما همگي خونه ماماني هستيم برا گرفتن تولد . امشب مهمان وي‍ژه هم داريم . عمه و عمو ابراهيم و مادربزرگم .برا همين كيك و شمع را اول با سرو صداهاي تولدي در آشپزخانه حسابشو رسيديم و بعد از مهمونا پذيرايي كرديم . ...
18 دی 1392

چشم ما هم به برف روشن شد

آخ جون برف ... دوشنبه از صبح هوا ابری بود و بالاخره ساعت 8 شب بارون برف گرفت . اون شب دایی و مامانی هم خونه ما بودند . با هم رفتیم حیاط ... شب که بابا از سرکار اومد برای علی از حیاط برف آورد و تو خونه آدم برفی درست کرد و پسرم به آرزوی دیرینه رسید . خدا را شکر تو یخچال هویج داشتیم و دماغ آدم برفی را که همیشه می گفت باید هویج باشه را گذاشت . در ضمنی که علی آدم برفی درست می کرد به داییش گفت دایی چقدر برفا سرده ؟ دایی گفت خوب بزارش رو بخاری تا گرم شه . علی هم بلند شد و همین کارو کرد وقتی دید آب میشه گریه کرد و گفت دایی برفا تموم شد دیگه نیست خانوم دایی با خمیر براش چشم و شال گردن درست کرد و لاستیک ماشین علی شد کلاه آدم برفی ...
18 دی 1392

خانه بازی

دوشنبه به مناسبت اربعین حسینی تعطیل رسمی بود . به علی قول دادم پسر خوبی باشه ودر کارها به من کمک کنه می برمش خانه بازی . پسرم واقعا کمکم کرد و کمتر شیطنت کرد .برا همین نماز که خوندم بردمش خانه بازی . مسابقه رالی علی بسکتبالیست می شود لگو بازی نقاشی با مداد شمعی بعدش علی را دعوت سیب زمینی سرخ شده داغ کردم که در مسیر راه می خوردیم و سرمای هوا را کم می کرد . بعدش باهم دیگه رفتیم خونه مامانم ( فکرکنم هفته ای 7 شب حداقل 6 شب خونه مامانم هستیم ) اتفاقا دایی و خاله هم بعد مدتی اومدند ، دایی حسابی سرما خورده بود . این عکس را هم علی از دایی گرفت این عکس دونفره را هم همین طور ...
3 دی 1392